تبلیغات
bio bridge - صندلی داغ-قسمت پنجم
 
bio bridge
درباره وبلاگ


خدایا
چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت.
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید،
اما من آن را نمی شنوم.
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم.
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهم
به تو رو کنم.


در این وبلاگ قصد داریم به یاری خداوند محیطی گرم و صمیمی برای تبادل اطلاعات ایجاد کنیم و گزارشی از فعالیت های انجمن علمی دانشجویان رو توش ثبت کنیم. اهداف بزرگی در سر و مسیری بس طولانی پیش رو داریم که امیدواریم با همکاری همدیگه شاهد تحقق همه آرمان های طلایی مون باشیم!! باآرزوی موفقیت برای تک تک دوستان.منتظر نظرات، انتقادات و پیشنهادهاتون هستیم...

یا علی

مدیر وبلاگ : پورکیوان
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهمان

 

مهمان این قسمت برنامه:

          

      خانم سعیده پورکیوان

 

           زمان:

       پنج شنبه 5 اردیبهشت

        ساعت 23:30 - 21:30

 

توجه: می تونی به سه تا سوال جواب ندی.اما یادت باشه این سه تا شامل سوالایی که بعدا ازت پرسیده میشه هم هست.پس بهتره همه ی شانساتو سر این بیست تا سوال اول از دست ندی!

1-یه بیوگرافی کوچولو از خودت بگو.

در یک صبح زیبای پائیزی سال70 به این دنیا اومدم و محکوم به زندگی شدم!!! دختر کوچولوی تپل ساکت و آرومی بودم اما اصلا از خاله بازی و بازی های دخترونه خوشم نمیومد! با گل کوچبک بیشتر حال میکردم.....
تنها یی هام با نقاشی کشیدن پر میشد.شدیدا هم رویا پردازیم قوی بود. یه تیکه مقوا میچسبوندم رو دیوار و با آبرنگ هام خودمو به جای پیکاسو تصور میکردم ....!
عاشق کارتون های علمی بودم! دوست داشتم چندتا مایع رنگی رو باهم قاطی کنم و یهو صدای انفجار بیاد....عین تو فیلما!!!!
به مدرسه که رفتم قاطی بچه درسخون ها به حساب اومدم!!! کلاس اول ابتدایی که بودم معلمم خانم شکیبا منو برد پای تخته و به بقیه گفت این مبصر کلاسه نمیدونم منظورش فقط همون سال بود یا کل دوران تحصیل!!! آخه تا همین امروز این مبصر بودن ادامه داشته!!!!!!!!!
تو دوران راهنمایی و دبیرستان هم همیشه عزیز معلم ها میشدم، یه لطف های عجیب و غریبی داشتن بهم از شریک شدن تو ناهار دبیر حرفه و فن گرفته تا وارد کردن 3 نمره مستقیم به ورقه پایان ترم ادبیاتم!!!!!!(میگفت زشته من 20 نگیرم!!!) همچین دختر مثبت حال بهم زنی بودم بنده....
بعدشم که کنکور دادیم و یه راست اومدیم خدمت شما و شد آن چه شد.......

 

2-اولین چیزی که به ذهنت میاد؟

خدا  خیلی بهم لطف داره

پدر   کوه صبر

بازیگر    رابطه خوبی ندارم باهاشون

نقاشی    میگن خوب بلدم

مهربان    دوست داشتنی

مادر    زندگیم به وجودش وابسته اس

لواشک   استقبال میکنم ازش

جنایت   کار بدیه

شکرستان  ننه قمر

سفر   به دور دست هاااا

قلم    برا طراحی

تخمه  معتاد میکنه آدمو

زمان   زود میگذره

وبلاگ کلاس    آیندش روشنه

قفس    تنهایی

حقیقت  نا پیدا

 

3-تک بیت،شعر یا ضرب المثلی که این اواخر تو ذهنت رژه بره یا ورد زبونت باشه؟

این روزها دلم بهانه می‌گیرد ….

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم،
دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»
برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین می‌گویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی می‌شوم مهربان، دستش را میگیرم،

 میبرمش به باغ رویا...!


 

4-سه تا ویژگی خوبت ؟؟  یادم نمیاد

سه تا ویژگی بدت؟؟    در برخورد با آدما  سردم و خشک ،گاهی وقت ها هم هوا طوفانی میشه.

 

5-القاب یا اسم هایی که دوست و آشنا روت گذاشته باشن؟  ندارم

 

 

6-عجیب ترین آدمی که تا حالا دیدی کیه؟  کسی تا به حال عجیب نبوده  برام

 

 

7-تا حالا عاشق شدی؟(منظورم واقعا عاشقه هاااااااا!)


ایمان هر چه پنهان تر است پاک تر است و عشق هر چه در پناه «کتمان» مخفی تر است زلال تر است....

 

8-از بین این سه تا کدومو انتخاب می کنی.غذای خوب؟ کتاب خوب؟ آهنگ خوب؟    کتاب خوب

 

 

9-آخرین باری که فال حافظ گرفتی کی بوده؟چی اومد؟(البته انتظار ندارم یادت باشه!!) اصلا اهل فال حافظ هستی؟

آخریش یادم نمیاد ولی گاهی وقت ها از جواب های باحالی که میده خیلی خوشم میاد!

 

10-سه نفر که دیگه عمرشون به دنیا نیست و دوست داری حتی یه بارم که شده ببینیشون؟

پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم رو اصلا ندیدم! دلم میخواد اونارو ببینم....

 

11-پایین ترین نمره ای که تا حالا گرفتی چه درسی بوده و چند؟

9 تو ریاضی1!!!!!!!!!!!!

 

12-چند تا چیز که عصبانیت میکنه؟  بدقولی- بی انضباطی- شب امتحان

چند تا چیز که خوشحالت می کنه؟   کنار دوستام بودن – خسته نباشید گفتن های آخر کلاس نسرین و فهیمه – خریدن لباس و انگشتر -سالادماکارونی و بستنی

 

13-اگه یه دوربین داشته باشی دوست داری از کی یا چی عکس بگیری؟  خودم و طبیعت

 

 

14فکر کن امروز روز تولدته،همین الان الان دوست داری چی هدیه بگیری؟


مهم نیست چی باشه! دلم میخواد از کسی کادو بگیرم که انتظارشو نداشتم...

 

15-فیلم،کتاب،رقابتای ورزشی،کشف علمی،یه اختراع یا هر چیز دیگه ای که این اواخر توجه ات رو جلب کرده؟

تعریف فیلم حوض نقاشی رو از چند نفر دیگه هم شنیدم! میخوام هرچه زودتر ببینمش.

صحبت ورزش رو هم نکنید که تراختور دیشب باخت!!!

 

16-تا حالا معجزه ای رو به چشم دیدی؟

هر نفسی که میکشیم یه معجزه اس

 

17-این جمله رو کامل کن(حدافل ده مورد)

دوست دارم...................

زندگیم همونی باشه که خدا منو به خاطرش فرستاده اینور

ظهور امام زمان(عج) رو ببینم

مامان و بابام ازم راضی باشن

هر روزم بهتر از دیروز باشه

دستور پخت انواع شیرینی و غذا رو یاد بگیرم

مکان های دیدنی و مشهور جهان رو از نزدیک ببینم

این ترم به خیر بگذره

ارشد پزشکی قبول بشم

در زمان سفر کنم و آینده ی خودم رو ببینم

به همه آرزو هام برسم

امشب یه انتقاد سازنده خوب از یکی شماها بشنوم

 

18یه خاطره از بیست سالگیت بگو؟ (اینجا همه 20 سالشون هست دیگه!!؟؟)

هر روز دانشگاه و در کنار دوستان بودن برا من خاطره اس ولی چون گفتین 20 سالگی برمیگردم به ترم یک و روزای اول تشکیل کلاس ها:
جلو در ورودی سالن آزمایشگاه ها(سالنC) بودم که آقای نیساری سلام کرد و پرسید:"میدونین آزمایشگاه شیمی عمومی کجاست؟"

منم گفتم:" نه-خودمم دارم دنبالش میگردم ولی این سالن رو گشتم نبود شما دیگه بهش سر نزنید!!!!!!!!!! " درواقع فقط به طبقه اول

نگاهی کرده بودم و با خودم به این نتیجه رسیدم که این سالن مال آزمایشگاه های زیست شناسیه و شیمی یه جای دیگه باید

باشه! آخرشم بعد جست و جوی فراوان، وقتی رسیدم جلو در آزمایشگاه ایشون قبل من اونجا بودن! جاتون خالی درون خودم خیلی

خجالت کشیدم آما به رو نیاوردم! دستشون درد نکنه ایشون هم به ظاهر چیزی نگفتن(نمیدونم دیگه پشت سرم چقدر خندیدن).

خلااااصه همون روز بود که پی بردم یک شهروند تبریزی اصیل هستم!!!!!!!!!!!!!!

 

19-چه چیز مشترکی در همه ی آدم ها هست که دوست داشته باشی؟یا سریعا توجهت رو جلب کنه؟

چیزی تو ذهنم نیست

 

20-هر وقت خدایی نکرده،بعد از 1500 سال جان را به صاحب جان تقدیم کردی،دوست داری رو سنگ قبرت چی بنویسن؟

 هیچی فقط ای کاش کسی باشه که واقعا از رو دلتنگی بهش سربزنه!!!!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:01 ب.ظ
When I originally left a comment I appear to have clicked the
-Notify me when new comments are added- checkbox and from
now on every time a comment is added I get 4 emails with
the same comment. Perhaps there is a means you can remove me from that service?
Thanks a lot!
جمعه 6 اردیبهشت 1392 01:03 ق.ظ
واااااااااای خدا شاهده دقیقا 2 نصف شب یادم اومده امروووز 5 شنبه اس....واقعا شرمنده، معذرت میخوام....
اصلا نمیدونم چرا یهووو یادم رفت!
البته به مقداری این چن رووزه (به خصووص امروز) درگیر بوودم و اصلا حواسم نبوووده!
واقعا شرمنده که نتونستم بیام
پورکیوان

:
خواهش میکنم!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:54 ب.ظ
خواهش الیرم
پورکیوان

:
:-*
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:52 ب.ظ
خدافظ
پورکیوان

:
مرسی که اومدی!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:49 ب.ظ
خداحافظ
اینجا سکوته.
پورکیوان

:
بدجوووووووور...شب بخیر عزیزم!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:37 ب.ظ
منم هستم
پورکیوان

:
نه بابا برو خانومی شوخی کردم! البته اگه دلت میخواد....آخه کس دیگه ای نیست!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:36 ب.ظ
هل نده خانوم داریم میریم دیگه!!!!
پورکیوان

:
:)))))))
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:34 ب.ظ
خب،
برقا را خاموش کنم؟
درا رو ببندم؟
همه رفتن؟
پورکیوان

:
همه رفتن مثل اینکه
با خداحافظی و بی خداحافظی...
میخوای تو برو خودم در هارو میبندم!نسرین و من هستیم فعلا....
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:33 ب.ظ
خواااهش میکنم سعیده ازین آهنگ خوشش میاد واسه همون گذاشتم
پورکیوان

:
آره مرسی...خیییییلییی دوسش دارم!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:30 ب.ظ
نسرین خانوم اهنگتون خیلی خوشم اومد واقعا که به قول شهریار دنیا یالان دنیادی
پورکیوان

:
مگه یالان برا تو پخش شد؟
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:29 ب.ظ
خب..
مرسی از همونایی ک اومدن.
مرسی از تو سعیده
و مرسی از نسرین بابت تهیه ی آهنگ،هرچند من نشنیدمش
پورکیوان

:
مرسی از خودت جونم!
منم از همه اونایی که بودن تشکر میکنم!
شب همگی خوش!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:27 ب.ظ
شرمندم سعیده جان دیراومدم جوابات عالی بود هر چند کوتاه ولی شب خوبی بود به مامانت سلام برسون شب بخیر
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:26 ب.ظ
شرمندم سعیده جان دیراومدم جوابات عالی بود هر چند کوتاه ولی شب خوبی بود به مامانت سلام برسون شب بخیر
پورکیوان

:
نه عزیزم همین که اومدی برام یه دنیاس! مرسی....چشم. شبت خوش!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:24 ب.ظ
سعییییییییییییده ببین چی گذاشتمممممم آهنگ
پورکیوان

:
همه رفتن تو هنوز دنبال آهنگی؟ بذار ببینم!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:22 ب.ظ
نه دیگه سوالی ندارم آخر وقت سوالا بی مزه میشه
پورکیوان

:
مرسی خانومی...همون هایی هم که پرسیدی باحال بود!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:21 ب.ظ
مریم تا حالا موندی ؟!
ایول داری
پورکیوان

:
دبرا همین دوسش دارم دیگه...خاصه خاص!!!!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:19 ب.ظ
میزبان جان دیدی مهمان چقدر استقبال کرد از سوالام؟!!!؟!!!!
پورکیوان

:
استقبالم بد بود؟ یا خوب؟ نفهمیدم!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:19 ب.ظ
سعیده سو تو یه دونه ای
مواظب خودت و عمرت (همونی که بجای من کامنت میذاره)باش
دوست دارم به تموم آرزوهای خوبت برسی
همیشه باشی
شبت قشنگ
پورکیوان

:
گلی عزیزم! ای به چشم....
مرسی!
شبت پرستاره!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:17 ب.ظ
می خوام جبهه ی پایداری رو شناسایی کنم؟

من بعدا اونایی ک نبودنو می بینم!!!
پورکیوان

:
کخب هرکی یه مشکلی داشته لابد....اشکال نداره!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:17 ب.ظ
آخه12.15فقط من موندم فک کنم سعیده هم خسته شده
پورکیوان

:
نه قربونت من خسته نیستم اما راحت باشین هرکی میخواد بره شبش بخیر!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:16 ب.ظ
شب بخیر نیلو جان
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:15 ب.ظ
سعیده جان امیدوارم به تموم ارزوهای خوبت برسی
بچه های عزیز شبتون خوش
پورکیوان

:
مرسی عزیزم!

شب بخیر....
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:14 ب.ظ
سعیده جونم نت قاطی کرده نمیتونم کد بسازم:( ببخشیییییییید
پورکیوان

:
اکشال نداره بیخی....
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:14 ب.ظ
کیا حاضرن؟
پورکیوان

:
خودشون اعلام کنن! میخوای چیکار؟
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:12 ب.ظ
پروانه پس اون سوالات کو؟؟
پورکیوان

:
چیکارش داری؟ کدوم سوالا؟ پرسید دیگه!!!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:11 ب.ظ
به نظر من سعیده ازدور یه شخصیت داره ولی وقتی بهش نزدیک میشی یه شخصیت دیگه س که بهتره
پورکیوان

:
ای جان...میدونم دست خودم نیست! خیلی ها اینو میگن!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:10 ب.ظ
وضعیت صندلی داغتا چ جوری می بینی؟
پورکیوان

:
خوب بود ولی بیشتر از این انتظار داشتم!!! سرد شد....
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:09 ب.ظ
عزیییییییییییزمی سعییییییییییییده
پورکیوان

:
:-*
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:07 ب.ظ
باعرض پوزش از همه کدها همشون مکشل دارن! دیگه تا بسازم طول میکشه!!! معذرت
پورکیوان

:
آره یالان نشد بذاریم...برو دنبال چین چین!!! یه شب دور هم حال کنیم!!! D:
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 11:07 ب.ظ
ی بار تو ی برنامه تلوزیونی مجری از حامد بهداد پرسید رابطت با برادرت چ جوریه؟؟
اونم گفت:
خب برادرمه!!!!
پورکیوان

:
خیلی حرفا توش بوده ...راس میگه والله!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما